پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
 
 
نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388
ساعت : 17:25
نویسنده : احسان عالیخانی

باران آمد

باران تند آمد

باران ناگهانی آمد

سینه ماه پر از اب شد

بابا جنگید و آسمان بغض کرد

من خوب نبود دیگه

من یک سنگ پرتاب کرد و سنگ یک مسافت رو خاطره کرد

ماه عاشق بود

ماه سنگین شد

ماه افتاد روی یک عالمه آسمون

بابا هنوز می جنگید و یک عالمه آسمون پر دوغ شده

مادر در باران آمد

مادر در باران تند آمد

مادر بزرگ نان پخت

مادربزرگ نان می شود

خواهر می رقصد

خواهر می رقصد

ماه دوباره عاشق تر شد

برادر بابا را نگاه می کند

می خواهد همراه بابا بجنگد

بابا خسته شده

ماه خیلی عاشق تر شده 

 خواهر هنوز می رقصد

مادر در باران گم شد

و من سنگ بزرگتر بر داشت

و من خوب است

و من شاید خوب است




نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388
ساعت : 17:15
نویسنده : احسان عالیخانی

من از کدام دیار آمدم که هر باغش

هزار چلچله را گور گشت و بی گل ماند

من از کدام دیار آمدم که در دشتش

نه باغ بود و نه گل ‌تیر بود و مردن بود

و در تب تف مرداد ٬ جان سپردن بود

*

گذشت تابستان

دگر بهار نیامد

و شهر

شهر پریشیده بی بهاران ماند

و دشت سوخته در انتظار باران ماند

امید معجزه ای؟


- نه
امید آمدن شیرمرد میدان ماند
 
اگر چه بر لب من از سیاهی مظلم

و پایداری شب٬ -ناله هست و شیون هست

امید رستن از این تیرگی جانفرسا٬

هنوز با من هست...

*


امید! آه امید!

کدام ساعت سعدی

سپیده ی سحری را

ـ صعود صبح سخی را

به چشم غوطه ورم در سرشک ـ خواهم دید؟




نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388
ساعت : 17:7
نویسنده : احسان عالیخانی

از اینکه مدت زیادی آپ نکردم از همه خوانندگان عذر می خوام

 بهار یک هزارو سیصدو هشتاد و هشت رو به همه هموطنان عزیزم در سراسر دنیا تبریک میگم امید وارم سالی لبریز از موفقیت و سرشار از خوشی براتون باشه .